پیچایی گیسوی شکن در شکن است این
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حد شراب کهن است این
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این
یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا
دل نه به خدا خانه ی ویران من است این
ارزان مفروشید رفیقان سر ما را
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این
سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است
انگار نه انگار گل است این چمن است این
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید
سوگند که ایران من است این وطن است این ...
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
گرد در و بام من نمی گردید
از قاصد روزهای بارانی
رفتید ولی خبر نیاوردید
ای قاصدکان خوش خبر اینجا
کار من دل گرفته بی صبری است
این خانه شبیه خانه ی نیما
از هر طرفی که می روی ابری است
در شعر اگر من و رفیقانم
از حافظ و از فروغ می گوییم
اما به هوای سکه ای زرین
پشت سر هم دروغ می گوییم
امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آخته ایم بر گلوی هم
دیروز پر از بگو مگو بودیم
"ما چون دو دریچه روبروی هم" ۱
بی شاعر روزهای بارانی
"هر لحظه غمی و هر غمی دردی " ۲
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای چه روزگار نامردی
سنگیم میان شهر سنگستان
شعر از غم ما مگر فروکاهد
شاعر! غزلی ترانه ای بیتی ...
این شهر هوای تازه می خواهد
با وعده به هیچ می فروشندت
ای وای چه روزگار ارزانی
آی ای اخوان که خفته ای در طوس
بر خیز که سرکنی زمستانی
چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادر کش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکه ای دلخوش
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه ی دل گرفته کم نور است
آشفتگی ترانه های من
از دوری قیصر امین پور است ....
*
۱: م. امید
۲: مصرع از مجید زهتاب است
با جواد زهتاب
بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما
دل را به میهمانی غم برده ایم ما
گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند
بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما
سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما
شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما
باور کنید هیچ دلی را در این جهان
نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما
گفتی پناه می بر ی از بی کسی به چاه
ای بغض ناصبور مگر مرده ایم ما ؟
شاخه به شاخه سبزی بید است می سوزد
صفحه به صفحه شادی عید است می سوزد
آتش گرفته برگ های شمسی تقویم؟
یا در غروبی تلخ خورشید است می سوزد؟
اسکندری خونریز در چشم تو می بینم
در من شکوه تخت جمشید است می سوزد
روشن تر از این دود مبهم چیست تقدیرم؟
در من چراغ شک و تردید است می سوزد
پا می گذارم پیش تر ، چشمم نمی بیند
اما دلم... انگار فهمیده است می سوزد!
این خانه هرگز ندیده عشقی به دلبندی تو
پیچیده در کوچه ی ما بوی خداوندی تو
مانند ماهی، ولی نه! شاید که شاهی، ولی نه!
دیوانه ام کرده گاهی این بی همانندی تو
من راز سربسته بودم مشت مرا باز کردی
غنچه ندیده نسیمی هرگز به ترفندی تو
دستان کوتاه شعر و دامان نام بلندت
آغوش شعرم کجا و طبع دماوندی تو
تو جانِ جانی تن از من یوسف تو پیراهن از من
ماییم و جسمی فدای روح خداوندی تو
یوسف به کلافی سر بازار تو باشد
بیچاره دل من که خریدار تو باشد!
امید تویی، عید تویی، فصل شکفتن؛
بوی خوش پیراهن گلدار تو باشد
این راه چه راه است که پشت سرت آه است؟!
باشد که خداوند نگهدار تو باشد!
زیباییت ای ماه چه دیوانه کننده است
بیچاره پلنگی که گرفتار تو باشد
نارنج چه کاری ست که دست همه دادند؟!
ای عشق گمان می کنم این کار تو باشد
بهاریه!
چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها
من این سوچه بی کس، تو آن سو چه تنها
جهان همچنان می زند دور باطل
چه بامن چه با تو چه با او چه تنها
غریبانه باری، بهاری می آید
چه بی چلچله بی پرستو چه تنها
ـ به امید نوروز شاید ـ می آید
از آن دورها عطر شب بو چه تنها
پس از کوچ تو من ولی هیچ و پوچم
شگفتا! که ماندم در این کوچه تنها
من برگ پاییزم تو آواز بهاری
من ساز مردابم تو شور آبشاری
از دودمان آتشی؛ سرگرم خویشی
از تیره ی موجم؛ در اوج بی قراری
من رود با تو سربلندم آبشارا!
وقتی که سر بر شانه ی من می گذاری
تو ماه بانو، شاه بانو... آه بانو!
من برکه ای در حسرت آیینه داری
گاهی به دنیا پشت پا هم می توان زد
گاهی که دستت را به دستم می سپاری
نقد غزل دارم- کلافی بی تکلّف
شاید مرا هم از خریداران شماری
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - معصومه امیرزاده
پیچایی گیسوی شکن در شکن است این
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حد شراب کهن است این
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این
یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا
دل نه به خدا خانه ی ویران من است این
ارزان مفروشید رفیقان سر ما را
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این
سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است
انگار نه انگار گل است این چمن است این
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید
سوگند که ایران من است این وطن است این ...
شاید اگر به خلوت من پا نمی گذاشت هرگز مرا درون معما نمی گذاشت این چشم ها جزیره ی دختر ندیده اند این چشم ها مرا به خودم وا نمی گذاشت خود خیره، خیره، خیره مرا در خودش کشید فرصت برای چشم من اما نمی گذاشت حالا تمام عشق مرا سرنوشت برد سهمی برای این زن تنها نمی گذاشت تقدیر در حسادت خود غرق مانده است تقدیر در کنار تو من را نمی گذاشت ای کاش تا عزیز من این سرنوشت کور این سرنوشت سر به سر ما نمی گذاشت
از محمد علی بهمنی دریا شدست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از همیشه نشستم برابرش خواهر! سلام، با غزلی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما با هم سرودهایم جهان کرده از برش خواهر زمان زمان برادرکشی است باز شاید به گوشها نرسد بیت آخرش با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش دریا سکوت کرده و من حرف میزنم حس میکنم که راه نبردم به باورش دریا! منم همو که به تعداد موجهات با هر غروب خورده بر این صخرهها سرش هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها خون می خورند از رگ در خون شناورش خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگها مخواه بریسند پیکرش دریا سکوت کرده و من بغض کردهام بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
ای یار جفا کرده پیوند بریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلودهی یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانهی مجنونِ به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
مرغ دل صاحبنظران صید نکردی الا بکمان مهرهی ابروی خمیده
مِیلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس غمزت؛ به نگه کردن آهوی رمیده
گر پای بدر مینهم از نقطه شیراز ره نیست تو پیرامُن من حلقه کشیده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
روی تو مبیناد دگر دیده سعدی گر دیده به کس باز کند روی تو دیده
وقتی سرت را روی بالش می گذاری
آنقدر می ترسم مبادا بر نداری
تو آفتاب روشنی در خانه ما
تو آفتاب روشنی هرچند تاری
فردا کنار سفره باهم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری
تو آنچنان فرقی نکردی، غیر ازین که
آیینه بودی و شدی آیینه کاری
آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پرلاله ای ، چه کشت و کاری
آنقدر تمرین میکنی با دست هایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری
بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلا بیا و فرض کن دختر نداری...
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸ - معصومه امیرزاده
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست




